محل تبلیغات شما
مار روزی روزگاری ی از مارگیری ماری ید .او از روی نادانی بسیار خوشحال بود که چنین غنیمتی با ارزش به سرقت برده است. همان طور که مار را با خود می برد، مار که زهری کشنده داشت، نگون بخت را نیش زد و او مرد . مارگیر که به دنبال مار خود می گشت و از یده شدن مارش ناراحت و غمگین بود و همیشه دعا می کرد و می گفت: خدایا! کمکم کن تا مار خود را پیدا کنم . بنابراین تا چشمش به جسد افتاد، او را شناخت و فهمید که مار او سمی بوده و این بلا را بر سر

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین وبلاگ ها

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
رفاقت تعطیل درمان قطعی بواسیر اینجا همه چی هست !بِگائیسم! الفا مووی